|
دائرةالمعارف شهر تبريز |
عبدالحسين
ناهيدی آذر
ابوالحسن
خان اقبال آذر آخرين حلقة زنجير هنرمند درباری
نظری
گذرا بر كتاب « بازمزمة هزاردستان»، يادنامة استادابوالحسن اقبال آذر به اهتمام
سيد جواد حسيني، نشر تهران، چاپ اول سال 1382، 
اقبال آذر تقريباً 130 سال پيش( 1252شمسي) در يك روستای ترك
زبان ( كهنه الوند ) قزوين پا بدنيا گذاشت. در نوجوانی با شبيه خوانان قزوين به
همكاری پرداخت و از اين راه شهرت فراوان كسب كرد. حاج ملا كريم جناب استاد موسيقی
زمان كه از خوانندگان محبوب دربار ناصرالدين شاه بشمار ميرفته به تربيت صدای وی
همت گماشت و دستگاههای موسيقی ايرانی را نيز به او ياد داد. اقبال آذر در سال
1277شمسي( 25 سالگي) همراه شبيه خوانان قزوين به تبريز دعوت شد تا در تكايای دولتی
به شبيه خوانی بپردازد شبيه خوانان قزوين تعزيه های مخصوص ماه محرم را با شكوه و
مهارت فراوان به نمايش گذاشتند كه مورد پسند مردم تبريز به ويژه محمد علی ميرزا
قرار گرفت. بهمين جهت وليعهد اقبال آذر را به تبريز دعوت كرد و طی حكمی او را« جزو
فراش مخصوص خود گردانيد. ابوالحسنخان در جامعة آن روز به ابوالحسنخان قزوينی
آوازخوان وليعهد شناخته گرديد. ودر اثر حسن خدمت در انجام وظايف محوله و درستكاري… با صدور حكمی از سوی محمد علی ميرزا در سال
1317 هـ . ق جزو پيشخدمت های مخصوص او گرديد.»(1)،« محمد علی ميرزا وليعهد ضمن
اين كه به مقرری های ابوالحسنخان اضافه ميكرد. همه گونه انعام و احسان نيز در حق
وی مبذول ميكرد»(2) در چنين زمانی كه «ابوالحسن خان در
ساية حمايت وليعهد در كمال عزت و دولت زندگيمينمود.»(3)
آذربايجان در آتش فقر و گرسنگی و بيداد قاجاری ميسوخت.
خشونت ددمنشانة محمد علی ميرزا دمار از روزگار مردم بی پناه آذربايجان در ميآورد.
در تبريز وليعهد نشين، پدران و مادران از ترس تجاوزگريهاي، محمد علی ميرزا دختران
حتی نوجوانان پسر خود را در زيرزمين ها پنهان ميكردند. « در اين سال های سياه چه
بسا نوجوانان پسر و يا دختری كه توسط پای اندازان وليعهد دزديده شدند و وسيلة
اطفای شهوت جنسی محمد علی ميرزا گشتند. يكی از اين دختران صغرا نام داشته كه هرگز
اثری از او بدست نيامد. مردم در وصف اين ماجرا تصنيفی ساختند با برگردان: صغرا
بونشاندا، بونشاندا، كه درآن روزها ورد زبان همه بود.» (3) اقبال آذر بدون توجه به
چنين اوضاع آشفته و فلاكت بار دربزم. به عيش و نوش محمد علی ميرزا دشمن مردم
«مانند كبك قهقهه ميزد و هم چون قناری چهچهه ميكرد.» (4)
سرانجام تلاش بيامان وپی گير قاطبة ملت ايران به تغيير نظام
استبدادی ببار مينشيند ومظفرالدين شاه قاجار مجبور می شود روز يكشنبه 14 جمادی
الثانی 1324 برابر با 13 مرداد 1285 شمسی به درخواست مردم گردن نهد و فرمان
مشروطيت را امضاء و صادر كند. به دليل مريض بودن مظفرالدين شاه، محمد ميرزا به
تهران فرا خوانده می شود تا خود را برای نشستن به تخت پادشاهی آماده كند.
وليعهد پس از سال ها شكم پاره كردن، چشم كندن، گوش بريدن، پردة
ناموس دريدن، خانمان ويران ساختن در آذربايجان ، از تبريز عازم تهران می شود. در
اين سفر اقبال آذر در ركاب محمد علی ميرزا به تهران ميرود. در تهران نيز ـ
ابوالحسن خان « در ساية ولی نعمت خود خوشبخت بود ودر ميان مردم به عنوان پيشخدمت و
آوازخوان محمد عليشاه شناخته شده بود.
اقبال آذردر عين حال كه بزم درباريان قاجاری را با صدای دلنشين
خود رونق ميبخشيد، با فرا رسيدن ماهمحرم نيز در تكيه دولت و طاق نماهای دور تكيه
دولت كه از طرف صاحبان طاق نما ها دعوت ميگرديد، به شبيه خوانی می پرداخت…
در اين ايام ابوالحسن خان با حفظ سمت در باري، شبيه خوان شاخص
تكيه دولت گرديد. (5)
محمد علی ميرزا كه سال ها به انتظار نشسته بود تا تاج بر سر
نهد و خود سرانه به مردم حكومت كند، نميتوانست به حكومت قانون و مشروطه گردن
نهد.بنابرين وقتی كه بجای مظفرالدين شاه به تخت مينشيند بياری يكی از خادمان
تزارـ ژنرال لياخف،مجلس شورای ملی ـ كعبه آمال ملت و سمبل حكومت قانون ـ را بتوپ
ميبندد و به آزار و اذيت وقتل وتبعيد آزاديخواهان می پردازد.
مشزوطه طلبان در نقاط مختلف كشور بويژه در آذربايجان،دست به
قيام مسلحانه ميزنند. سرانجام تهران به همت مجاهدان گيلان و سواران بختياری فتح
ميشود. محمد عليشاه قافيه را می بازد و به سفارت روس پناهنده ميگردد.« وی هنگام
رفتن به سفارت روس، ابوالحسن خان اقبال آذر را نيز همراه خود به آنجا ميبرد. وی
در سفارت روس هم همراه شاه بود و برای او آواز ميخواند» (6)در اين روزها كه اقبال
آذر برای شاه قاجار آواز ميخواند، ابوالقاسم عارف شاعر انقلابي، موسيقيدان
وآوازخوان هم شهری اقبال آذر برای قربانيان راه آزادی تصنيف ميساخت و آواز ميخواند. بخشی از اين تصنيفها كه
در آن روزها شوروغوغايی بپا كرد و مدت مديدی ورد زبان مردم شد، بشرح زير است:
از خون جوانان وطن لاله دميده
از ماتم سرو قدشان سرو خميده
در ساية گل بلبل از اين غصه خزيده
گل نيز چو من در غمشان جامه دريده
چه كج رفتاری ای چرخ!!.
ای اشك همه روی زمين زيرو زبركن
مشتی گرت از خاك وطن هست به سركن
غيرت كن و انديشةايام بتر كن
اندر جلوی تير عدو سينه سپر كن
چه كج رفتاری ای چرخ !!. (7)
ای كاش اقبال آذر كه در اين روزها صدای گسستن زنجيرهای ظلم وستم
و فرياد آزاديخواهی ايرانيان، مردم آسيا را از خواب قرون بيدار ميكرد، پای از
دربار ستمگرترين پادشاه قاجار بيرون ميگذاشت و در مكانهای عمومي، اين، تصنيف هم
شهرياش عارف را و يا غزل دلنشين تركي« زلفونو باس ياراما قويما منی قانآپارير»
را در دسگاه برای مردم بپاخاسته و انقلابی خود ميخواند و گوش فلك را از كف زدنهای
آنها كر ميكرد!! بالاخره محمد عليشاه از سفارت روس بيرون ميآيد و برای هميشه با
سلطنت وداع می كند و از راه انزلی عازم روسيه می شود. نسيم شمال ( سيد اشرف الدين
حسيني) از زبان محمد عليشاه می سرايد:
در سه سال از سلطنت خيری نديدم الوداع.
صفحه تبريز را در خون كشيدم الوداع
پردة ناموس ملت را دريدم الوداع
كله كندم، شقه كردم، سربريدم الوداع
حاليا از انزلی با بی قراری می روم.
من گشودم پای دشمن را به اين شهر وديار
من نمودم خاك آذربايجان را تار ومار
من جهانگير و ملك را شقه كردم قوچ وار
من طپاندم زنده مشروطه طلب را در مزار
خوش ز خون كردم، وطن را آبياری می روم.
بيعقيدتی صرف اقبال آذر به مردم و مشروطه و اخلاص محض اش به دربار و
استبداد موجب می گردد، وی حتی حاضر شود همراه محمدعليشاه راه تبعيد به روسيه را
پيش گيرد ولی اقدام پيشگيرانه وبه موقع شادروان ستارخان وثقه الاسلام باعث می شود
محمد عليشاه از بردن وی به روسيه صرف نظر كند! (8)
اقبال آذر و
شجاع الدوله
اقبال آذر از سفارت روس بيرون ميآيد و پس از اندك مدتی به
تبريز طوفانی برميگردد. و در اين شهر بنا به دعوت شجاع الدوله « در مجالس طرب او
حاضر می شود و آن چنانكه برای محمد عليشاه می خواند. برای وی نيز آواز می خواند. »
(9)
از مطالب كتاب « با زمزمه هزاردستان » چنين برميآيد كه آقای
سيسد جواد حسينی از فجايع صمدخان شجاع الدوله و از تاريخ خونبار آن زمان بی اطلاع
می باشند. توضيح مختصری در بارة كارهای شجاعالدوله بدخواه مشروطه، دشمن
دموكراسی و دژخيم مردم آذربايجان ضروری می نمايد. (10)
روسية تزاری كه بسختی توانسته بود، آتش انقلاب 1905
ميلادی را در كشور خود خاموش سازد از پيروزی مشروطه طلبان در ايران و شكست نوكر
خود محمد عليشاه بيمناك می شود و برای جلوگيری از وزش نسيم آزادی و حفظ منابع و
امتيازات خود در ايران، به ويژه جهت اجرای قرارداد 1907، سپاه خود را چون سيل
بنيان كنی از سر پل جلفا سرازير آذربايجان می كند. (ارديبهشت 1288شمسي). تبريز
بلاخيزكه پس از يازده ماه با آتش و خون بازی كردن و گرسنگی كشيدن به تازگی از
محاصرة خود وكامگان بيرون آمده بود. قدرت و امكان رودرروئی با سپاه مكانيزه و
قدرتمند روسيه تزاری را نداشت. انجمن تبريز چاره ای جز در اين نمی بيند كه به
مجاهدان دستور دهد، سنگرهای خود را برچينند وبا اشغالگران با احترام و محبت رفتار
كنند تا بهانه به دست آنان نيفتد. با اين حال سپاه تجاوزگر روس به آزار و اذيت
مردم و غارت اموال آنان می پردازد. سرانجام كاسه صبر مردم قهرمان تبريز لبريز می
شود و آنان بار ديگر با امكانات و توانائی اندك وبا شهامت و جسارت بيشتر عليه
اشغالگران به قيام مسلحانه برميخيزند. در تاريخ به ذيحجه سال 1329 برابر 30 آذر
1290 شمسی تبريزيان برهبری پيشواي جسور خود ـ امير حشمت ـ نيساری رئيس نظمية
تبريزـ روسها را گوشمالی سختی ميدهند. در طول چهار روز جنگ 850 نفر از سالدات های
روسی كشته می شوند و تعداد زيادی از آنان زخمی می گردند و بقيه راه فرار را در پيش
می گيرند و به قرارگاه خود در خارج از شهر پناه می برند. ميلر كنسول روس در تبريز
از در صلح وسازش بر می آيد و پيشنهاد آتش بس می دهد البته پيشنهاد وی يك حيله
سياسی نابكارانه بود. هدف او اين بود كه فرصتی به دست آورد تا نيروهای كمكی روسيه
كه از ايروان راه افتاده بودند به تبريز برسند و نتيجه آن كه انجمن ايالتی و ثقه
الاسلام چون از عاقبت كار ميترسيدند، اميرحشمت را زير فشار قرارميدهند كه دست از
جنگ با روسها بردارد و برای جلوگيری از كشتار بيشتر مردم تبريز از شهر بيرون
برود. با بيرون رفتن امير حشمت و ديگر سر مجاهدان از تبريز، نيروهای كمكی روسها از
ايروان وارد اين شهر می شوند. به سالدات ها روس دستور داده ميشود كه به مردم
تبريز هرگز ترحم نكنند و با آنان سريع و خشن رفتار نمايند. بدين ترتيب قتل عام
مردم بيدفاع تبريز شروع می شود. بين مزدوران صمدخان شجاع الدوله ـ حاكم انتصابی
قداره بند روسها در تبريز ـ و سپاهيان تزار برای قتل عام مردم مسابقه خونينی آغاز
ميشود. روزی نميگذشت مگر با اعدامها، به داركشيدنها وشكنجهها، چشم كندنها،
زبان بريدنها و زندانی كردن مردم بيگناه تبريز.
هر كسی از دست روسها نجات می يافت، بدست دژخيمان صمدخان گرفتار
می آمد. از جمله كشته شدگان اين روزها ميتوان، روحانی محبوب القلوب تبريز ثقه
الاسلام و حسن وقدير ( پسران كربلای علی ميسيو ) و ضياءالعلما، شيخ سليم وپزشك
داروساز حاج علی دوافروش (11) را… نام برد
در چنين روزهايی است كه اقبال آذر وارد تبريز ميشود و بخدمت
مزدور و وطن فروش پست شجاع الدوله ميرسد، و در بزم عيش و طرب او آواز ميخواند و
خستگی قتل عام مردم تبريز را از تن وی بدر می كند. و اين در زمانی بود كه به تعبير
شاعرانة عارف ـ چنانكه گذشت ـ حتی بلبلان نيز در ماتم جوانان سرو قد وطن از خواندن
باز ايستاده و به زيرگل بنی خزيده بودند . حالا ملاحظه بفرمائيد آقای سيد جواد
حسينی از اقبال آذر، آوازخوان مجالس عشرت شجاع الدوله و تحسين و تعظيم كنندة او
چگونه، بدون ارائه هيچ گونه مدرك وسندی قهرمان می سازد !:
« ابوالحسن خان بعد از مراجعت به تبريز به آزاديخاهان پيوست!
او در ايام محاصره ] كدام
محاصره؟![ در كنار ميرزا علی ثقه الاسلام و ياران
او خدمت ارزنده ای نسبت به مشروطه طلبان بجا آورد !!» (12) مؤلف محترم توضيح ندادهاند
اين« خدمت ارزنده به مشروطه طلبان » چگونه، به چه شكلی و در كجا صورت گرفته است؟
متأسفانه حقيقت مطلب آن است كه اقبال آذر صحنههای دلخراش و تأثر انگيز قتل عام
ددمنشانه مردم تبريز و جسم های بی جان ثقه الاسلام، حسن و قدير و حاجی علی دوافروش
و ديگر سربداران آذربايجان را بر سر دار رقصان مشاهده كرده است و در همان زمان در
بزم عيش و طرب شجاع الدوله دژخيم زمان و مظهر ستمگری و قلدری مانند كبك قهقهه سر
داده است. آيا اين كار را ميتوان « خدمت ارزنده » به آزاديخواهان قلم داد كرد؟!
آقای سيد جواد حسينی برای آن كه ننگ خدمت به شجاعالدوله را از دامن اقبال آذر
بشويند،؟ مينويسند: « ابوالحسنخان اين كار را ( خواندن در بزم عيش و طرب شجاعالدوله
سفاك و مزدور روسها) را كسرشأن خود ميدانست !!… از آن جا
كه شجاعالدوله فرد ديكتاتوری بود لذا ابوالحسنخان را سخت تهديد نموده و مجبورش
ميسازند و او نيز با اجبار و اكراه تن در ميدهد. نهايت شعری كه از حافظ ميخواند،
عدم تمايل خود را بدين گونه هويدا ميكند:
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
اين مضمون از نظر تيزبين حاكم مقتدر دور نمانده و تكدرخاطری فراهم
و عكس العمل شديد و غير منتظرهای از طرف او بعمل ميآيد كه با اهانت و بد دهنی
توام بوده است. ناگفته نماند كه بيلطفی حاكم بعداً جبران و ابوالحسنخان در
دستگاه والی مزبور با سمت فراش خلوتی مشغول بكار شود و… شجاع
الدوله با صدور حكمی در جمادی الاول 1330 اورا ملقب به اقبال السلطان ميكند».(13)
ولی اين سخن كه اقبال آذر به اكراه به خدمت شجاع الدوله رسيده
و مجبور شده است برای وی آواز بخواند. كذب محض است. حقيقت مطلب آن است كه آقای
جمشيد آذر نوة استاد اقبال آذر نقل ميكنند: « آن مرحوم (اقبال آذر) ميگفت: من از
خواندن آن شعر حافظ در مجلس شجاع الدوله هيچ قصد وغرضی نداشته ام وبطور اتفاقی آن
شعر راخواندم ولی علاقة شجاع الدوله بمن كه موجب رشك و حسدت عده ای از اطرافيان او
بود،! موجب شد تا چنان تعبيری از آن شعر بشود كه نهايتاً به خشم شجاع الدوله
انجاميد.» (14)
اقبال آذر و
نهضت 21 آذر 1324
آقای سيد جواد حسينی برای آن كه از اقبال آذر هنرمند در باری
يك مبارز ويك آوازخوان متعهدو مسئول و مردمی بسازند، با انتخاب عناوين دهن پركنی
برای برخی از فصول كتاب خود. از قبيل: « همگام با دادخواهان »!!، « خطر به خاطر
ايران »!!، ميكوشند، جنبشهای اجتماعی و فرياددادخواهی و آزادی طلبی مردم زمان
اقبال آذر را، ناديده بگيرند ويا آنها را كم رنگ وگاهی وارونه نشان دهند تا لكه
ننگی بردامن قهرمان خود ننشيند، از آن جمله است نظر ايشان در مورد نهضت مردم
آذربايجان در آذر ماه 1324 شمسی و تكرار اتهامهای ناجوانمردانه دشمنان بهروزی
مردم اين خطه و هواداران شاهان مستبد و وابسته به غير پهلوي. (15)
آقای سيد جواد حسينی بطور خلاصه بر خلاف نظر شما وسلطنت طلبان
علت نهضت خونبار آذرماه 1324 عبارت از اين بود كه« استبداد رضا شاه از هر لحاظ
متمركز بود. بعلاوه شاه كه شبه مدرنيست ومستبدی ناسيوناليست به بدترين معنای كلمه
بود، به خصوص اقليت های زبانی وخاصه ترك زبان را كه از لحاظ تعداد بيشترين و از
لحاظ اجتماعی و اقتصادی پيشرفتهترين اقليت بودند، تحقير ميكرد… در دوران رضاشاه، بيعدالتی نظامی ـ اداری و
اجتماعی در همه جا وجو.د داشت. اما آذربايجانيان بيشترين فشارها را تحمل ميكردند.
با سقوط رضا شاه، تقاضای عدالت بيشتر از سوی آذربايجانيهای اجتناب ناپذير مينمود.»(16)
بنابراين جنبش آذرماه 1324« به خصوص به سبب تجاوز آشكار دولت مركزی به حقوق
آذربايجانی ها شتاب ميگيرد. اين يك جنبش گسترش يافتة شهری بود كه از حمايت بسياری
در تهران نيز برخوردار بود.» (17) لكن در آذرماه 1325برای آن كه مقاوله نامة قوام
السلطنه وساد چيكف در بارة عقد قرارداد نفت شمال آسيبی نبيند، به سخن ديگر روسها
در مقابل گرفتن امتيازٍ استخراج نفت شمال ايران، به ارتش ضد ملی شاهنشاهی برای
حمله به آذربايجان وقتل عام وهشتناگ مردم اين ديار چراغ سبز نشان دادند. ارازل
واوباش ولمپنهای محلی بنام شاهد دوست، دوش به دوش ارتش مهاجم به دستور صريح محمد
رضا شاه، به مجازات دسته جمعی مردم بيگناه و بيدفاع دست زدند و از كشتهها پشتهها
ساختند.
به جرأت می توان گفت تا آن روز در هيچ جای دنيا مردم بيسلاح
را به اين شكل فجيح و در قياسی گسترده قتلعام نكرده بودند. «گورستان قاسم خان كه
اكنون دبيرستان طالقانی تبريز در جای آن بنا شده، انباشته از اجساد كشته شدگان
بود. »(18) .
اگر در سال 1330 هـ . ق (35 سال قبل ) مردم آذربايجان به وسيله
شجاعالدوله روسها قتل عام شدند، اين بار به وسيلة سلطنت طلبان مورد تجاوز و غارت
قرار گرفتند. تعداد كشته شدگان اين يورش ناجوانمردانه را بيست هزار نفر وتعداد
آوارگان و در بدرشدگان را نيز بهمين تعداد نوشته اند. بنابگواهی شاهدان عينی در
اين روزها در تبريز چهارراهی و ميدانی پيدا نميشد كه تعدادی از آزاديخواهان بر
چوبة دار آويزان نباشند. آقای سيد جواد حسينی شما چرا به روزنامه آذربايجان ارگان
فرقة دموكرات مراجعه نكردهايد و زحمت صفحه زدن آن را بخود ندادهايد؟ و تنها به
استناد نوشته های مجعول وكين توزانة مزدوران محمد رضاشاه و دشمنان زخم خورده مردم
آذربايجان از قبيل سرلشكر احمد زنگنه (19) و همپالكيهايش كه دستهايشان تا مرفق
به خون آزاديخواهان اين سرزمين آلوده است، بهم ميهنان خود انگ « بيگانه پرستی »، «
تجزيه طلبی » و… زدهايد
وقيام آزاديخواهانة آنها را « غائله » نام نهادهايد؟
شوخی های شوخگين با مردم ترك زبان آذربايجان وانگ های دل آزار
آن چناني، ساخته و پرداخته ساسلة ضد ملی پهلوی است كه آقای حسينی برخی از آن ها را
دو باره تكرار كرده اند.
سلسلة صد در صد وابستة پهلوی به اين علت به ياری انگلستان روی
كار آمده بود كه قرارداد 1919 را كه در تاريخ به« معاملة فروش ايران به انگلستان »
معروف شده است، بطرز نوين اجرا نمايد.
اين سلسله نخستين رژيمی در ايران است كه بيكانگان آن را بر سر كار
آوردهاند. آقای سيد جواد حسيني، ميدانيد اين سلسله در طول پنچاه وسه سال حكومت
خود در ايران به چه كارهايی دست زده است؟ اگر جنابعالی به اسناد فراوان بجا مانده
از اين دوره نظری كوتاه ميانداختيد، حقايق را مييافتيد و بر مردم خود جفاحتی
اهانت نميكرديد!
شاهان پهلوی قانون اساسی مشروطيت را كه حاصل جانبازی های قاطبه
مردم ايران به ويژه مردم آزاديخواه آذربايجان بود، لجن مال كردند و به گوشه
فراموشی پرت نمودند.مجلس شورای ملی را اصطبل ناميدند. آزادی های اجتماعی مان را
محو ونابود كردند. قلم های قلم بدستان را شكستند. زبانمان را بريدند. آزاديخواهان
را به مسلخ بردند مغزهای بزرگ و نوابعمان كشتند وتعداد ديگری را نيز مجبور به
جدائی از وطن كردند.
مؤلف محترم آقای حسينی شما اين حقايق را نمی دانيد؟ ايكاش چنين
باشد. ندانستن زياد عيب نيست. ترسم از اين است كه شما در زمرة كسانی باشيد كه
حقايق را می دانند ولی آن را انكار ميكنند!
در روزنامه آذربايجان در اوج فرقةدموكرات بارها به اين جملات
برخورد ميكنيم؟
1ـ آذربايجان ملتی نين غالبيتي، ايران ملتی نين غالبيتی
دئمكدر. آذربايجان بوتون ايرانا آزادليق ايسته يير. يكشنبه 15 ارديبهشت ماه 1325
( پيروزی مردم آذربايجان پيروزی ملت ايران است.آذربايجان برای
تمام مردم ايران آزادی ميطلبد.)
2 ـ بيزيم ايسته ديگيميز، ايرانين سعادتی دور. يكشنبه 5
خرداد 1325
( هدف ما سعادت ايران است.)
3 ـ آذربايجان ملتی بوتون ايرانليلارا آزادليق طلب ائدير. چهارشنبه
21 خرداد 1325. ( ملت آذربايجان خواهان آزادی همة مردم ايران است)
4 ـ ايران ملتی ايسه گوزون آذربايجانا تيكيب. اوندان ئوز شرفلی
تاريخی وظيفه سينی انجام وئرمك ايسته يير. يكشنبه 15 ارديبهشت ماه 1325
(چشم مردم ايران به آذربايجان دوخته شده است واز آن می خواهد
وظيفه شرافتمندانه تاريخی خود را انجام دهد.)
بر سر اصل مطلب برمی گرديم. اقبال آذر در اسفند ماه 1324 به
رياست شعبه موسيقی ادارة هنر های ظريفه آذربايجان برگزيده ميشود. لكن مدتی بعد
بنا به نوشتة آقای سيد جواد حسيني« اقبال آذر به نيات پليد!!دموكرات ها پی می برد
ومتوجه می شود كه سران حكومت آذربايجان می خواهند با طرد زبان فارسی از جامعة
آذربايجان و رسميت دادن به زبان تركي، اين استان را از ساير نقاط ايران جدا
سازند!! ( بنابرين ) زير بار اين خيانت بزرگ نمی رود وهمكاری با حكومت پوشالی را
نمی پذيرد! » (20) و نمی خواهد « هنگام تدريس و خواندن آواز از اشعار تركی استفاده
نمايد.» (21) وقتی كه بلبل محمد اوف ( خواننده اپرای جمهوری آذربايجان ) با
ناراحتی و بطور جدی از او می پرسد. دليل اين كار تو چيست كه اصرارداری حتماً اشعار
فارسی بخواني، مگر پروردة آذربايجان نيستی ؟ اقبال آذر پاسخ ميدهد. بدليل آن كه
عقد نامة مادرم به زبان فارسی نوشته شده است!» (22)
به اين ميگويند فرار از حقيقت، بهانه تراشی و دروغ گفتن به خود
وديگران. چرا كه عقد نامه، صفحه كاغذی بيش نيست و بود نبودش چندان اهميتی ندارد،
بلكه آنچه كه در رابطه بين زن ومرد از همه مهمتر است ومقدس شمرده می شود،عقد
زناشوئی است كه عاقدها آن را به زبان عربی می خوانند وزن ومرد را بهم حلال می
كنند. بنابران اگر استاد اقبال آذر، آوازهايش را به احترام مادر به زبان عربی می
خواندند، بهانه شان موجه تر می نمود! ای كاش استاد پرآوازه، به احترام شيری كه به
سيری از سينة مادر خورده بود ونهماه در شكم وی شيرة جانش را مكيده بود، هم چنين
بخاطر لالائی های دلنوار.كه از مادرش به زبان تركی شنيده بود، از خواندن به زبان
مادری سر باز نمی زد. مگر نه اين است كه احترام به زبان مادري، احترام به مادر و
سپاسگزاری از اوست. مخصوصاً مادری مانند مادر ايشان ( عزت خانم ) كه نقش پدر را
نيز برای وی بازی كرده بو.د.(23) استاد شهريار به احترام مادرش بود كه منظومه
فناناپذير خود « حيدر بابايه سلام » را به زبان تركی سروده است.روانش شاد باد.
خلاصه اقبال آذر از رياست شعبه موسيقی اداره هنرهای ظريفه
استعفا می دهد وبه تهران می رود ودوباره همراه سپاه تجاوزگر وضد ملی محمد رضا شاه
به تبريزبرمی گرددو مجدداً به سمت رياست كارگزينی شهرداری تبريز منصوب ميگردد.
شادروان نصرت اله فتحی اقبال آذر را « وارث بابر» (24) ميخواند.
اين تشبيهی كاملاً درست است چرا كه باربد مطرب و رامشگر نامی در بار خسروپرويز شاه
زنبارة، ساسانی بود. وی در حرمسرای خود « سه هزار زن داشت كه باآنها می خفت و
برای نغمه گری و كارهای ديگر نيز هزارها كنيز داشت.» (25) كه تعداد آن ها را تا ده
هزار نفر نوشته اند. (26) و اقبال آذر نيز خوانندة پرآوازة دربار محمد عليشاه ـ
شاه عياش وستمگر قاجار بود.
خلاصة كلام اين كه اقبال آذر آخرين زنجير هنرمند درباری است كه
به راه و روش اسلاف خود وفادار ماند و خود را تا توانست از جريان های سياسی
واجتماعي، به سخن ديگر از مردماش كنار كشيد و هنر بی نظير خود را نه در خدمت
مردم، بلكه در خدمت حاكمان ستمگر زمان قرار داد. او تا آخر عمر به خانوادة قاجار
وفادار ماند. چرا كه معتقد بود. « با نان ونمك آن ها بزرگ شده ام وحق نمك خوارگی
را نبايد فراموش كرد.» (27) كسی كه « حق نمك خوارگی » محمد عليشاه را فراموش نمی
كند. چگونه ممكن است حق شير خوارگی و فداكاری جبران ناپذير، مادر خود را ناديده
بگيردو خواندن به زبان او را خيانت بداند، حيف از هنرمندی مانند اقبال آذر كه
نتوانست از قفس دربار قاجار بيرون بيايد. و حيف از هنر او كه نتوانست راهی به سوی
مردم بگشايد وخود را در مقام خدمت به اجتماع و مردم قرار دهد! وی مانند بلبل خوش
الحانی بود كه قفس صاحبان زروزور را به باغ وبستان مردم ترجيح داد.
اقبال آذر اهل سياست و مبارزه نبود. وی به پيكار قهرمانانة هم
وطنان اش لاقيدی غير قابل توجيهی نشان داد. در جنبش مشروطه در دربارمحمدعليشاه
سكونت اختيار كرد وبرای وی آواز خواند. در قيام مردم تبريز به رهبری امير حشمت در
سال 1329. هـ . ق عليه روسها، در كنار شجاع الدوله نوكر حلقه بگوش بيگانه قرارگرفت
و به بزم عيش ونوش او شادی بخشيد . در جنبش آزادی ستان شيخ محمد خيابانی به سال
1338 هـ .ق اثری و نشانی از او ديده نمی شود. سرانجام در نهضت مردم آذربايجان در
سال 1324 شمسی نيز آلت دست دشمنان مردم آذربايجان واقع شد.
در پايان، اين نكته نبايد ناگفته بماند كه مؤلف محترم « با
زمزمة ـ هزاردستان»اگر چه هشت سال « درآرشيوهای مختلف » به جستجو پرداخته وسفرهای
درازو پردردسری را برای ديدار و گفتگو با بازماندگان و نزديكان استاد ابوالحسن خان
اقبال آذر» (28) انجام داده است، و زمينة شناخت بيشتر ومستند زندگی وآثار اقبال
آذر را فراهم آورده است، لكن وی در شناخت جريانات سياسی و جنبش های اجتماعی عصر
اقبال آذر ناموفق بوده وتجزيه وتحليل های وی از اين جريان ها نادرست وپر نوسان می
باشد. مؤلف محترم به عبث سعی كرده است از اقبال آذر يك هنرمندو آوازخوان متعهد
ومسئول ومردمی بسازد. وی به راستي« وارث باربد» وآخرين حلقة زنجير هنرمند در باری
است.
پاورقي:
1ـ بازمزمة هزاردستان، به اهتمام سيد جواد حسيني، ص 12
2 و3 ـ همان منبع، ص 13
3ـ جنبش آزاديستان شيخ محمد خياباني. 4 ـ ناهيدی آذر ص 28
4 ـ با زمزمة هزاردستان، پيشين، ص 4
5 ـ همان منبع ص 15
6 ـ همان منبع، ص 17
7 ـ
از صبا تا نيما، جلد 2، يحيی آرين پور، ص 164
8 ـ با زمزمة هزاردستان، پيشين، ص18 و هفته نامة آوای تبريز،
ضميمه آوای اردبيل شماره 221 چهاشنبه 3 ديماه 1382
9ـ بنگريد به « زمزمة هزاردستان »، پيشين،ص 19
10 ـ در مورد فجايع شجاع الدوله در تبريز، بنگريد به: هفته نامة
اردبيل، 29 ديماه 1382 سال 7 شماره 223، مقالة « قيام امير حشمت نيساری در تبريز»
11 ـ در اين مورد بنگريد به جنبش آزاديستان شيخ محمد
خياباني، ص 112 و 113 . به قلم نگارنده
12 ـ با زمزمة هزاردستان، پيشين، ص19
13ـ همان اثر ص 19
14 ـ همان اثر، ص 21
15 ـ بنگريد به همان منبع، ص 42
16و17 ـ اقتصاد سياسی ايران از مشروطيت تا پايان سلسلة پهلوي،
دكتر محمد علی شاه همايون كاتوزيان مترجمان محمد رضا نفيسی وكامبيز عزيزي، ص 195
18ـ مهاجرت سوسياليستی و سرنوشت ايرانيان، بابك امير خسروی
ومحسن حيدري، ص 87
19ـ سرلشكر احمد زنگنه كسی است كه بخاطر قتل عام مردم
آذربايجان به دستور محمد رضا شاه از سرهنگی به درجة سرلشگری ترفيع يافته است. اين
جنايت كار جنگی در دادگاه زمان جنگ در تبريز به وسيلة دموكرات ها به محاكمه كشيده
شد وفريدون ابراهيمی دادستان برای وی تقاضای اعدام كرد. سرلشگر زنگنه اعتراف ميكند.
« در اين روزها ( سال 1325شمسي) با مهاجمين و متجاسرين ( منظورش مردم بی دفاع
آذربايجان است.) بی رحمانه رفتار شد و اين رفتار ناشی از وظيفة سربازي!!
هر فرد از مأمورين انتظامی است.» خاطراتی از مأموريت های من در
آذربايجان از شهريور ماه 1320 تا 1325. ص 115، سرلشكر احمد زنگنه.
20و21 ـ با زمزمه هزاردستان، پيشين، ص 48
22 ـ همان منبع،ص 49
23 ـ اقبال آذر در خرد سالی پدرش را از دست داده بود.
24 ـ كتاب« وارث باربر يا اقبال السلطان» تأليف نصرت اله فتحی
25و26 ـ تاريخ طبري، جلد 2، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ص 766 .
27 ـ با زمزمة هزاردستان، پيشين، ص 49.
28 ـ بنگريد به مقدمة كتاب « با زمزمه هزاردستان »، پيشين
برگرفته از: